تبليغاتX
دست نوشته های خاکستری
دست نوشته های خاکستری
ارسال شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/02 توسط راضیه مس فروش

 

تازه از سفر برگشته بودم . حال و هوای این سفر منو عجیب درگیر خودش کرده بود ؛ همش توی روزای گذشته سیر می کردم و مثه یه رویای تموم نشدنی اتفاقات و ثانیه به ثانیه این سفر رو زیرو رو می کردم . اصلاً انگار اطرافم رو نمی دیدم و حواسم به هیچ کس و هیچ چیزی نبود تا اینکه بعد از چند روز یهو توی اتاق روبروی پنجره میخکوب شدم !

درست روبروی پنجره اتاقم یک گنبد فیروزه ای خودنمایی می کرد !!!

به روزهای گذشته برگشتم ؛ وقتی وارد کربلا شده بودم . بعد از رسیدن به هتل محل اقامتمون و مشخص شدن اتاق ، سوار آسانسور شدیم و به طبقه پنچم رفتیم . وارد اتاق که شدم وسایل رو روی زمین گذاشتم ، رفتم پشت پنجره . پنجره اتاق خیلی بزرگ و کاملا به بیرون مشرف بود . می خواستم ببینم گنبد حرم امام حسین (علیه السلام) از توی اتاق معلوم هست یا نه که روبروی پنجره اتاق دو تا گنبد فیروزه ای دیدم ، یکی نزدیکتر بود و اون یکی دورتر . از خودم پرسیدم این دو تا گنبد مال کجا میتونه باشه ؟

حدس زدم یکی از گنبدها مال " تل زینبیه " است ، آخه همیشه توی عکسها و توی فیلمها این گنبد رو دیده بودم اما بازم مطمئن نبودم ولی اون یکی گنبد مال کجاست ؟!

توی زیارتها و بازدیدها متوجه شدم گنبد فیروزه ای نزدیکتر گنبد " تل زینبیه " و گنبد دورتر ، گنبد " خیمه گاه " است .

حالا من روبروی پنجره اتاقم ؛ توی این شهری که فرسنگها با کربلا فاصله داره ، یه گنبد فیروزه ای دارم !!!

من اینجا ؛ هم " تل زینبیه " دارم و هم " خیمه گاه " ...

این گنبد فیروزه ای ، گنبد مسجدیه که در همسایگی منزل ما قرار داره و سالهاست که ساخته شده اما نمای گنبد کاشی کاری نشده بود . درست چند روز قبل از سفر ما به کربلا ساخت نمای گنبد شروع و با بازگشت ما این گنبد فیروزه ای آماده شده بود . من که تا اون روز به اطرافم توجه نمی کردم با دیدن این صحنه مثه آدمای مبهوت شدم و اتفاقات سفر دوباره برام زنده شدن !

حالا هر بار که چشمم به این گنبد فیروزه ای می افته آتیش می گیرم ؛ روزهای فراق بیشتر قلبمو به درد میاره . یاد کربلا بغض فرو خورده منو آروم آروم از گوشه چشمام جاری می کنه ...

این گنبد فیروزه ای منو یاد اضطرار زینب (سلام الله علیها) روی " تل زینبیه " میندازه . وقتی که داشته با تمام اندوه زمین برای دیدن برادر به آسمان پناه می برده ؛ وقتی که فریاد " یا محمدا " و " یا علیا " سر میداده ؛ وقتی که حسین (علیه السلام) رو در قتلگاه ...

اصلاً انگار این گنبد فیروزه ای بلای شیرین روزگار من شده . وقتی که با دیدنش به " خیمه گاه " میرم و صدای العطش فرزندان حسین (علیه السلام) در گوشم طنین انداز میشه ؛ بی تابی علی اصغر و دلهره های سکینه و رقیه تمام وجودم رو پر می کنه و یاد بزرگترین خیمه ؛ خیمه عباس ؛ علمدار عظیم ترین حادثه تاریخ بشریت ...

و این گنبد فیروزه ای برای من یادآور تمام لحظه های ناب روزهای رفته ایست که بی تاب تکرار شدن است ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/08/08 توسط راضیه مس فروش

 

در حریم قدس آیینه بارانت

آنجا که پنجره فولادت زمین را به آسمان دخیل بسته

حوالی همین روضه رضوانت که خطه ای از خاک را به افلاک رسانده

چه عنایتها که نمی کنی !

پادشاه ایرانی

یا ولی نعمت این فلات تفتیده ؟

بر بام سرزمینمان

در گوشه گوشه قلبمان ایوان طلا گسترانده ای

به راستی " کریمٌ من اولادِ الکرام " تنها جمله ایست در بیان ذره ای از عظمت وجودیت

مولای آب و آیینه شهر آفتاب چه کرده ای ؟!

چه کرده ای که اهل زمین هر گاه از روز و روزگاه به تنگ آمده و این کره خاکی چون قفسی آنها را اسیر ناملایمات می کند به آستانه ات پناهنده می شوند ؟

" عادتکمُ الاحسان و سجیتکمُ الکرم "

شما به نیکی و بنده نوازی عادت کرده ای و ما ...

ای هشتمین پناه عالم ...

ای ...

 

ارسال شده در تاريخ دوشنبه 1388/08/04 توسط راضیه مس فروش

 

به امروز که می رسم توقف معناداری می کنم !

می ایستم

سر می چرخانم

و تک تک روزهای گذشته را ورق می زنم

ثانیه ها که نه ...

روزها و ماههای بی تو بودنم را می شمارم

تا به امروز می رسم !

سخت بوده خیلی سخت ...

بی تو بودنم را می گویم

اما ...

اما همین حس بودنت آرامم میکند

نمی دانم

نمی دانم چند بار دیگر امروز را می بینم !!!

اما می دانم که بی تو واژه واژه روزهای عمرم تلخ و سرد شده اند ...

به امروز که می رسم روزهای با تو بودن و برای تو بودنم را بیشتر شمارش میکنم

و از لحظه های بدون تو بودنم بیشتر خجالت میکشم ...

ای کاش می شد !

ای کاش می شد امروز نگاهمان درهم گره بخورد

و ...

و لحظه ناب زندگی متولد شود !

ای کاش ...

 

ارسال شده در تاريخ پنجشنبه 1388/07/30 توسط راضیه مس فروش

 

پائیز جاری شده

با انبوه رنگهای دنباله دار طبیعت

کنار همین روزهای رو به کوتاهی و شبهای قد کشیده زمین

حس غریبی است

مثل یک غصه طولانی

چقدر ابرها درهم رفته و گرفته شدند

و انگار وقتی بغض آسمان ترک بر می دارد و بوسه بر خاک می زند تنها باران است که زمین را به آغوش می کشد

برگها هم حس پریشانی را تجربه می کنند

چیزی شبیه تک تک این لحظه های من

تاب ایستادگی ندارند

فرو ریخته اند

و این ترانه درد است که زیر پای من و تو می سرایند

ترانه آشفتگی

پائیز را دوست دارم شاید بخاطر همین بزرگ ثانیه های کوچک

بخاطر این حس و حال زمین و آسمان

شاید هم بخاطر اینکه

بخاطر اینکه

فصل من است

شاید بخاطر ...

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/15 توسط راضیه مس فروش

 

نماز صبح رو که خوندم مشغول کارام شدم اتفاقی به چندتا مطلب برخوردم که همشون یه جورایی به کربلا و نجف و امام حسین و امیرالمومنین مربوط میشدن !

رفتم تو هوای حرم مولا ، بین الحرمین ، شش گوشه ارباب ، کاظمین و ...

نمی فهمیدم ؛ حالم دست خودم نبود ، دلتنگی توی چشام ترک برداشتو آروم آروم جاری شد . عجب روزی رو شروع کردم !

در طول روز همش اتفاقات صبح رو مرور میکردم ؛ بغض گلومو میگرفتو ...

تازه اذان مغرب رو گفته بودن ، داشتم آماده میشدم برا نماز که یه تماس تلفنی با یه خبر !

"درای حرم امام حسین رو برا بازدید گذاشتن تا ساعت 12 شب بیشتر نیست"

مثه آدمای مات شدم . اتفاقات صبح اومد جلوی چشام . آماده شدم اما یه مسئله پیش اومدو برنامه رفتن کنسل شد حالم بدجوری گرفته شد ...

ساعت تقریبا 10 بود یه تماس تلفنی دیگه !

ساعت 30/10 بود که توی ماشین داشتم به این فکر میکردم که کدوم در حرم میتونه باشه ؟ آخه درای حرم که سالم بودن ؟! شاید درای ورودی از خیابون به حیاطه ؟! شاید ...

رسیدیم . صدای مداحی و روضه خونی مثه بوی اسفند تمام فضا رو پر کرده بود . یهو چشام به چندتا در طلایی افتاد . دلم تکون خوردو نفسم ...

کفشامو دراوردم ، به اولین در که رسیدم سرمو گذاشتمو خوب ...

از مسئولی که اونجا بود پرسیدم این درا برا کجاست ؟

گفت این چهار در (دو جفت) با این چهارچوب که وسطش یه ستون هم داره مال حرم امام حسینه که بزرگترین در بین درای حرم اماماست و بیشتر از 4 تن وزن داره و شروع به توضیح دادن کرد . فهمیدم جای در کجاست این همون دریه که تا ضریح ارباب فاصله کمی داره .

یه جفت دره دیگه هم با چهارچوبش بود که در ورودی باب القبله بود .

یادش بخیر باب القبله ...

یادش بخیر درای حرم که هربار میرفتم ...

تک تک درها رو بوسیدم ، باهاشون کلی حرف زدم ، بهشون گفتم سلاممو به ارباب برسونن ، دونه دونه آرزوهامو گفتم و بعد ...

آرزوی دیدنشون رو به زودی زود سرجاشون نصب شده برا همه کردم .

کم کم مسئولین و کارگران گارکاه اومدن تا درها رو بسته بندی و برا بارگیری آماده کنن .

همه حالشون یه جوری شده بود انگار داشتن تکه های وجودشون رو میبردن !

آقایون همه کمک میکردن و درا میون صلواتو اسفند بسته بندی شدنو آماده رفتن ...

درا رو سپردم به آقا و دلمو همراهشون کردم تا وقتی به صحن و سرای ارباب رسیدن از این قلب شکسته هم یادی بکنن ...

تو راه برگشت همش به این فکر میکردم که چه روز قشنگی بود !!

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/07/10 توسط راضیه مس فروش

 

این جمعه های گوشه و کنار تقویم ها چقدر بی تابی می کنند !

مثل تمام لحظه های دل سپردۀ تو ...

سفر کرده به غربت در کدامین آدینه سکونت گزیده ای ؟

کجایی خورشید عالمتاب و ماهتاب درخشان ؟!

کجایی ؟

چند جمعۀ دیگر باید سپری گردد !

سطر سطر این نفس های آشفته و ثانیه های زخم خورده عطش التیام تو را دارند ...

ستارۀ سهیل آسمان بشریت چقدر تا یلدای ظهورت مانده ؟

چقدر ؟

یعنی زمین هنوز هم از مفسده و تباهی لبریز نشده ؟!

از ظلمت و تاریکی ...

تا بیایی !

بیایی و بر کنی ریشه جور و عداوت را

بر پا کنی سنت نیاکان درد کشیده ات را

و بر افرازی پرچم قسط و عدالت را

به خدا سوگند اقیانوس عصیان زمین طغیان کرده و گمراهی و ضلالت قاموس دینداری علم کرده است !!!

در کدامین جمعه فتح می کنی این روزگار ستم کشیده را ؟

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/07/01 توسط راضیه مس فروش

 

همیشه از روز اول مهر بدم میومده . از اینکه بعد از دو سه ماه استراحت ، خوردن ، خوابیدنو خوشگذرونی باید کله سحر بلند شی ؛ روپوش نو بپوشی و با کیفو کفش نو (البته من اصلا برا مدرسه خرید نمیکردم و از این کار خیلی هم بدم میومد حتی اگر کیف و کفش نو هم داشتم تا چند هفته اول یا تا آبان استفاده نمیکردم . روپوش رو هم مجبور بودم نو بپوشم از بسکه این مدرسه ها هر سال از خودشون یه رنگو یه مدل جدید اختراع میکردن ؛ وگرنه اون رو هم نمیگرفتم) راه بیفتی طرف مدرسه و لبخندای بی مزه و بی معنی مدیر ، ناظم و معلما رو تحمل کنی !!!

اما حالا ...

حالا که این دوازده سال به آرشیو خاطراتم پیوسته دلم برا تک تک اون روزا تنگ شده ؛ حتی همین روز اول مهر که هنوزم ازش بدم میاد !!!

دلم برای مدرسه ، دوستام ، معلما ، مدیرو ناظم و ... تنگ شده ؛ حتی برای اونایی که خیلی هم ازشون خوشم نمی اومده ...

یادش بخیر ...

چقدر دلم هوای حیاط مدرسه ، درو دیوارو کلاساش رو کرده ...

هوای اون نیمکتا ، شیطنتا ، اذیتو آزار بچه هاو معلما ، یواشکی خوراکی خوردن سر کلاس (چه حالی میداد !) ، مشق ننوشن ، جعل امضای باباو مامان و ...

چه لحظاتی رو تو نمازخونه ، ناهارخوری ، آمفی تاترو اتاق پرورشی گذروندیم ...

حتی دلم برا مشق نوشتن ، امتحانو شباش که تازه کتاب رو دستم میگرفتم و استرس قبل امتحان که معمولا بیشتر کتاب رو نخونده بودم هم تنگ شده ...

چه مزه ای داشت غایب شدن ! خصوصا اگه زمستون بود . وقتی سرتو از زیر پتو میاوردی بیرونو به ساعت نگاه میکردی و میدیدی ساعت 7:30 ؛ و تو زیر پتو کنار شوفاژ تو تختت خوابیدی و دوستات دارن تو اون سرما سر صف ورزش صبحگاهی میکنن ! چه حالی میداد ... !!!

دلم برا غمو غصه ها و شادی اون روزا تنگ شده ...

چه روزگاری بود ...

حالا اگه رو بهترین صندلی ، توی بهترین دانشگاه ایران که هیچ ؛ بهترین دانشگاه دنیا هم بشینی مدرسه و نیمکتاش نمیشه . انگار پشت اون نیمکتا یه جوری زندگی رو تقسیم میکردن که دیگه ...

دیگه تکرار نمیشه ...

 

ارسال شده در تاريخ شنبه 1388/06/28 توسط راضیه مس فروش

 

حس غریبی است ؛ همچون کودکی که از آغوش مادر جدا می شود ...

لحظه ها هم مانند نفسهای من به شماره افتاده اند ...

تمام می شوی نسیم جان افزای رمضان ، در حالیکه هنوز چشمهایم طعم نوازش تو را تجربه می کنند ...

دلم در دریای طوفانی لیالی قدرت غرق شده ، و امیدم در میان سحرهای عطراگینت سپیده زده ...

انگار همین دیروز بود که زندگی را با آرزوی دولت کریمه یار افتتاح کردیم و آیه های مبین را نذر گره گشایی قدوم مسافرمان زمزمه نمودیم ...

در سایه سار مصحف خورشید بک یاالله گفتیم و با تک تک اسماالحسنی خلصنا من النار یارب ...

چگونه وداع بخوانم ؟

وقتی هنوز روحم سیراب نشده و قلبم ...

آه از این همه نعمت و برکت و فضیلت که بسان چشم برهم زدنی به افطار پایانی رسید ...

آه ...

 

ارسال شده در تاريخ پنجشنبه 1388/06/19 توسط راضیه مس فروش

 

آسمان هنوز روشن نشده بود . داخل حیاط ، کنار در ورودی ایستادم . اذن دخول خواندم ، سرم را به در گذاشتم و اجازه گرفتم . بعد در را بوسیدم و قدم در حریم با صفایت گذاردم ...

کمی جلوتر ، در اولین جایی که امکان داشت به زمین افتادم ، سجده کردم ، سجده شکر ...

آرامش قشنگی بر دلم سایه افکند و لبریز اشتیاقی کم نظیر شدم ...

از قسمتی که با نرده جدا شده بود ، به سمت درب ورودی محدوده ضریح مطهرت آمدم . شلوغ بود . دیدن ضریح مبارکت آرام و قرارم را ربوده بود ...

ناگهان چشمانم به شبکه های ضریح نورانیت گره خورد ...

بهت سراسر وجودم را فرا گرفت ...

در همین لحظه صدای جمعیت کثیری از مرد و زن در گوشم طنین انداز شد که یک صدا می گفتند :

لبیکَ یا علی ؛ لبیکَ یا علی ؛ لبیکَ یا علی ...

بی اختیار من هم همراهشان شدم :

لبیکَ یا علی ؛ لبیکَ یا علی ...

نخستین دیدارمان چقدر عاشقانه و زیبا آغاز شد ...

درست در اولین وهله ای که دلم دخیل ضریحت شد تمام هستیم در کلام لبیک تو جاری گشت ...

لبیکَ یا علی ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/06/06 توسط راضیه مس فروش

 

همیشه دوست داشته ام اولین دیدارمان در شب رقم بخورد . نمی دانم چرا ، شاید بهترین دلیلش همین دوست داشتن است و این بار هم ...

در واپسین لحظات شب که تاریکی آسمان شهر را به سکوت سپرده و در میانه این خیابانهای تن به خلوت داده ، نگاهمان درهم گره خورد .

السلام علیک یا غریب الغربا ، السلام علیک یا معین الضعفا و الفقرا السلطان یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه و الثنا ...

گنبد طلایی ات در شب ، چشمانم را که هیچ ، قلبم را و بهتر بگویم تمام وجودم را تسخیر می کند انگار هر چقدر هم که یکدیگر را دیده باشیم باز هم اولین دیدار بعد از جدایی مزه دیگری دارد چه رسد به اینکه این بار دوریمان هم طولانی شده بود اما ، لحظه ای که گنبد خورشید نشانت را دیدم ...

دلتنگی ها رخت بستند و آرامشی عجیب در دلم حکم فرما شد ... سختیها ، غم و غصه های روزگار ، خستگیها و روزمرگیهای این زندگی ... دردها و تنهایی ها و بی کسیها همه و همه در سایه سار همین ثانیه اول دیدارمان تمام شدند .

حریر آبی آرامش بر اندامم افکنده ای و مخمل سبز طمأنینه بر دلم گسترانده ای ...

به یقین آسمان هشتم بر روی زمین بنا شده و آستان قدست قطعه ای از جنت المأواست ...

شوریدگی اتمام شعبان و اشتیاق آغاز رمضان در بارگاهت طعم دیگری دارد .

نسیم کمیل در آخرین شب جمعه شعبان و عطر افتتاح در اولین شب رمضان در حلقه گیسویت روح هر شکست خورده ای را نوازش می کند چه رسد به من ...

از کدامین قطعه بهشتت بگویم که ...

روضه منوره ات در هاله ای از انوار سبز بهاری طینت آدمی را جلا می دهد و من انگار تا به حال چنین آیت سبزی را ندیده ام مثل یک رویای بارانی دلم را به شبکه های ضریحت گره زده ام و در ایوان طلایت به دنبال آرزوها خاکستری زمینیان نجوای آمین سر داده ام .

از صحن با صفای انقلاب چه گویم که برای من تداعی معنای دوباره زندگانیست و به واقع انقلابی درونم به پا می کند ...

آب حیات می نوشم از سقاخانه دلدادگی و بند بند زندگیم را به پنجره فولادت دخیل می بندم ...

نمای گنبد طلایی ات در صحن انقلاب دیوانه ام کرده و نوای نقاره خانه ...

به خدا سوگند این قصیده عاشقانه فرشتگان است که در هر طلوع و غروب خورشید در مدح و ثنای تو سر می دهند و دل شیفتگانت را با آسمانیان می آمیزند .

اینجا دار الحجه و رواق توحید خانه و بست شیخ بهایی و صحن آزادی نیست ، اینها کوچه پس کوچه های بهشت خداوند است که بر زمین جاری شده اند ...

زمان سرشار اجابت است و مکان لبریز استجابت ، فضا مملو نور است و سینه مالامال دعا و مناجات و رمز و راز ...

چگونه وداع کنم وقتی هنوز چشمانم پر از التماس است و دستانم سراسر نیاز ... ؟

چگونه دل برکنم که پاره پاره های وجودم را در میان تکه تکه های جنت اعلایت گم کرده ام ... ؟

اما ...

اما این رسم تمام دیدارهای عاشقانه است و گویی هر سلامی را وداعی و هر کلامی را پایانی است ...

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/05/28 توسط راضیه مس فروش

 

اندک اندک عطر دل انگیز ماه محبوب در کوچه باغ های تکیده زمینیان می پیچد و فضا لبریز بوی بهار خواهد شد ، بهار آمال و آرزوهای خاک گرفته انسانیت ، بهار مصحف آخرین سفیر الهی ، بهار ...

رمضان آرام آرام خرمن گیسویش را پدیدار می کند و با چمدانی از نور به این منظومه غرق شده در تاریکی سلام میدهد .

فصل شکوفتن به توان ابدیت و ماه روییدن به وسعت مرغزارها رخ می نماید .

آری آغاز گفتمان عاشقی و افتتاح دلدادگی است .

موسم مهمانی ملکوتیان بر تارک زمین ، در سحرگاهان آرامش بندگی و ستاره چینی بشریت ، در سبز ثانیه های ربنای قدسیان سر میرسد .

ماه دلبری کردن و زندگی گزیدن بر سر هر افطار و عشقبازی با خدا در لیله القدر آسمان نزدیک می شود .

طهارت از پلیدی جستن و نقش نگار بر آیینه هستی تقدیر سائیدن

روزه راز تو را گرفتن و شور شیدایی ات را پروراندن

لحظه ناز تو را کشیدن و بیمار درد بی درمانت شدن

رمضان از راه میرسد ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/05/16 توسط راضیه مس فروش

 

برای تو می نویسم ...

برای انتظار غریبت

برای شانه های نحیفت

برای تک تک بغض واژههای اسیرت

برای تو می نویسم ...

که مظلومیتت سر به فلک کشیده

تنهایی ات به آسمان پناه برده

غربتت در بیکرانگی هزاروصدوهفتاد ساله تداوم یافته

و بی یارو یاوری ات حتی به سیصدوسیزده نفر هم نرسیده است

برای تو می نویسم ...

که زمین در آرزوی وصالت است

آسمان هم آغوش کلامت

و زمانه چشم به راه قدومت

برای تو می نویسم ...

که مصحف نوری و شأن نزول « وَ نُرِیدُ اَن نَّمُنَّ عَلَی الَّذِینَ استُضعِفُوا فیِ الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئِمَّهً وَ نَجعَلَهُمُ الوَارِثِینَ »

وارث زمین

صاحب لوای عدالت

وعده ضمانت شده الهی

به یقین که « بَقِیَّتُ اللَّهِ خَیرٌ لَّکُم اِن کُنتُم مُّؤمِنِینَ » تنها استعاره ای به وجود توست

برای تو می نویسم ...

موسای دل به دریا زده

مسیحای اعجازگر

یوسف پرده نشین

عزیز اقلیم وجود

چقدر « یَااَیُّهَا العَزِیزُ مَسَّنَا وَ اَهلَنَا الضُّرُّ وَ جِئنَا بِبِضَاعَهٍ مُّزجَاهٍ فَاَوفِ لَنَا الکَیلَ وَ تَصَدَّق عَلَینَا » بخوانیم ؟

تصدقی کن

این جان تهی شده از زندگانی را

پر کن از عشق مایه های انتظار

و این چشمهای فریب خورده دنیا را

سیراب دیدارت کن

برای تو می نویسم ...

خورشید گمشده در بین ابرهای غفلت ما

ترجیع بند شیدایی

آیه تطهیر

به حق که بعد از رسول مهربانی تو یگانه رحمه العالمین نامیده شده ای

رحمت واسعه خداوندی و پناه خلق

نظارتگر شجره طوبی و سدره المنتهی

برای تو می نویسم ...

که از تبار یاسینی و از جنس دلدادگی

فرزند نورهای شکوفایی و عزیزترین یکتاپرستان

میثاق انتظاری و اندوه غروب آدینه های فراق

برای تو می نویسم ...

برای تو ...

 

ارسال شده در تاريخ دوشنبه 1388/05/05 توسط راضیه مس فروش

 

بزرگی ...

آنقدر که استعاره و تمثیل به آسمانها برایت کم است

بزرگواری ...

و این ارثیه ای است که انگار مادرت برای تو بجای گذاشته

از زیبایی ات بگویم یا از مردانگی ات ؟

ایثارت که فرات را خجالت زده ابدی تاریخ کرده است

من از زیبایی ات نمی گویم

یک قبیله

یک کره خاکی

چند صد نسل انسان

می گوید ...

قمر بنی هاشم

از رشادتهایت چه بگویم

وقتی که حسین (علیه السلام) در نبودت می گوید

کمرم شکست ...

از وفایت می گویم

باز هم نمی توانم ...

اینقدر بیکران است که من ...

که من تعبیری برای بیانش پیدا نمی کنم

ادب ...

ادب انگار با وجود تو زاده شده

تا آنجا که آرزوی شنیدن کلام برادر را بر دل حسینت گذاشته ای ...

باب الحوائج نامیده اندات

نه عرب ، نه عجم

بلکه ارمنی و مسیحی هم ...

چه کرده ای ؟

دستهایت بر زمین افتاده

اما ...

اما گره از زلفهای آسمان باز می کند

نمی دانم ...

نمی توانم ...

من در میان بی نهایتی وجودت محصور شده ام

و کلمات و واژهها در بیان تو به حقارت همیشگی محکوم شده اند

تو ...

فقط خودت هستی

خودت ...

یعنی

اباالفضل العباس

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/04/26 توسط راضیه مس فروش

 

من در برزخ افکارم زندانی شده ام

زندگی مثنوی تلخی سروده است

و دلتنگی هایم به ناکجاآباد دنیا رسیده اند

میدانی خودت ...

توانش را ندارم

ایمانم سست تر از گلبرگ شقایقهاست

روحم در بیگاری آرزوهایش غوطه ور شده

و اعتقاداتم در تلاطم سیلابهای زمین گرفتارند

برایم دعا کن ...

دعا ...

من ضعیف تر از شبنم زلال ابرهای بهاریم

آوار ناامیدی غزلهای شب سخت خموده ام کرده

و صورت زیبای لحظه ها رنگ باخته است

برایم دعا کن ...

آرمانهای جوانی ام رخت بسته اند

و مهربانی ثانیه هایم فراموش شده اند

تنهایی لبریز شده

سکوت به انتها رسیده

و اندوه تکثیر یافته است

برایم دعا کن ...

دعاگوی لحظه لحظه های زمین

نجواگر سطر سطر آیه های آسمانی

صاحب رویای خیس جمعه های غریب

برایم دعا کن ...

دعا ...

 

ارسال شده در تاريخ دوشنبه 1388/04/15 توسط راضیه مس فروش

 

مهربان پدرم امروز روز توست ...

روزت مبارک .

اما شما امروز هم مثل پدرت علی (علیه السلام) غریب هستی و مظلوم

و انگار همه در میان این دغدغه ها و مشغله ها شما را از یاد برده اند ...

و یا مثل من بیشتر از تبریک ، هدیه و شادباش برایت درد و غم و غصه آورده اند .

راستی می دانی من چند سالم شده ؟

و تا به امروز چند بار صدایت کرده ام و صدایت را نشنیده ام ؟

چند بار آرزوی دیدنت را کرده ام ؟

چند بار ...

پدرم مگر قرار نبود فراق و جدایی ما به وصال و دیدار شما برسد ؟

پس چه شد ؟؟؟

مگر قرار نبود بیایی و به آسمان رنگ تازه ای بزنی ؟

و زمین را از این نکبت فرو رفته در آن بیرون بکشی ؟

بیایی و آب حیات دهی بر گلبرگ پریشان یاسهای پژمرده ...

و باغ آرزوهایمان را پر از اطلسی های امید کنی ؟

پس چه شد ؟؟؟

چه ...

گفتی برای آمدنت دعا کنم ...

دعا ...

و من ...

برای آمدنت دعا کردم .

دعایی به وسعت دشت های خالی از لاله

و به بی کرانگی غربت روزگاران خاکستری زمین ...

پدرم ...

پدرم این روزها سخت دلم گرفته است ...

روزهایم از شوکران تلخ تر و شبهایم از غربتت سیاهتر شده ...

می دانم ...

می دانم که بد کرده ام ...

با خودم ، با شما

می دانم ...

دلت را آزرده ام ...

قلبت را شکسته ام ...

و بدتر از اینها ...

اما ...

به خدا دوستت دارم

دوستت دارم ...

به اندازه تمام بلند پروازیهای زمین

و به بزرگی رویای عاشقانه صنوبرها ...

دوستت دارم

پدرم امروز مرا ببخش .

به گل روی پدرت علی (علیه السلام)

و برایم دعا کن ...

برای تمام ...

پدرم امروز برای زیباترین آرزوی زمین و زمان که آمدنت است دعا کن ...

دعا ...

راستی دوباره می گویم :

پدرم روزت مبارک ...

 

ارسال شده در تاريخ سه شنبه 1388/04/02 توسط راضیه مس فروش

 

رجب برای من معنایی فراتر از یک ماه دارد .

معنایی به پر شکوهی یک تولد و به شیرینی یک آغاز .

ولادتی متفاوت ...

و من در آغاز دومین دهه از زندگی ام

دوباره متولد شدم ...

تولدی تدریجی که از اول تا پانزدهم ماه رجب ، ماه خداوند اتفاق افتاد .

در مکانی مقدس ...

تولدی که از مدینه شروع شد و در مکه به کمال رسید .

و من ...

و من در پایان پانزده روز دوباره زاده شدم .

متولد شدم .

در نیمه اول ماه رجب .

در سرزمین نور ، سرزمین وحی ، در ...

رجب برای من تداعی غربت مدینه و عظمت مکه است.

و دل تنگی یک کودک برای زادگاهش ...

و خداوند چقدر بی نهایت و کریم است ...

که مرا در ماه خودش به مهمانی خودش برد .

من ...

من بی لیاقت ...

من عاصی ...

من روی سیاه ...

انگار قرار بوده در آغاز دومین دهه از زندگی ام متولد شوم اما این بار تولد روحانی .

روح من دوباره زاده شد ...

در آن هنگام که چشم سر قبه الخضرإ مسجد النبی را دید ...

و زبان زمزمه الهی عظم البلا را سر داد ...

در اولین سحرگاه رجب که این گوشهای بی لیاقت صدای الله اکبر مسجدالنبی را شنید .

و آیه نور را در اولین نماز صبح سفر در مسجد پیامبر مهربانی تجربه کرد .

من دوباره متولد شدم ...

در ظلمت و بی نشانی بقیع .

در دعای توسل پشت پنجره های خاک گرفته مدفن چهار نور آسمانی .

در سجده های اشکبار روضه النبی ...

من دوباره زاده شدم ...

در آن هنگام که سر از سجده برداشتم و ...

و برای اولین بار کعبه را دیدم .

این چشمها چه ارزشی پیدا کرده ...

مسجد الحرام

کعبه ابراهیمی

حجر اسماعیل

مقام ابراهیم

زمزم

طواف عشق ، در بیت الله الحرام ...

و این قدمها به خود می بالد .

و هروله می کند صفا و مروه را ...

در زیارت دوره

در مسجد قبا

در سکوت منا و عرفات

من زاده شدم .

در یک عمره رجبیه ...

 

ارسال شده در تاريخ یکشنبه 1388/03/24 توسط راضیه مس فروش

 

مهربان بانوی آسمانی من

غزل وارههای عاشقانه زمین

رویای ناتمام روزگاران نیلوفری

آبی ترین ترانه شبهای بی پناه

مهربانی ات را از باران به ارث برده ای یا از نسیم ؟

آسمان هم به بی کرانگی ات غبطه می خورد .

مثنوی درد و رنج های کوچک و بزرگ من

ساحل امن موج های خستگی و نا آرام جزر و مد های من

بی شک از تبار فرشتگانی و از نسل ملکوتیان

و به یقین بهشت هم اگر زیر پای تو باشد کم است .

این قدر بزرگواری که روز ولادت سلاله آفرینش " فاطمه زهرا " سلام الله علیها را بنام تو نامیده اند .

ای مادر ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/03/15 توسط راضیه مس فروش

 

جمعه بود .

خورشید در حال غروب کردن بود و هوا در حال تاریک شدن .

و من در یکی از بهترین مکانهای روی زمین بودم ؛

در مسجد سهله ، در منزل امام عصر (روحی لتراب مقدمه فداه) .

در جایی تقریبا در مرکز مسجد که نگاهت به اطراف مسجد را به احاطه در می آورد .

و چه تصاویری ، به وسعت آسمان و به حلاوت خورشید .

دعا ، نماز ، نجوا ، زمزمه ، نیاز ، نگاه ، اشک ، فراق ، هجران ، درد و ...

همه چیز برای تو ؛

برای صاحب مسجد ، نه صاجب منزل ، نه صاحب زمین ، نه صاحب زمان ...

برای آمدنت ، برای ...

تلاوت قرآن

صدای اذان

و نماز

نماز بدون صاحب خانه ...

برایم دشوار است که جمعه باشد ؛ غروب جمعه و من در ...

در جایی دیگر باشم

اگر یک غروب جمعه در مسجد سهله باشی ...

می فهمی ...

که چقدر سخت است بعد از آن غروب جمعه را در جایی دیگر سپری کنی ...

سخت ...

ولی حیف ...

حیف که ما در حصار زمان ایم و مکان .

و اسارت گناه ما را به فراق و جدایی از تو دچار کرده ...

مسجد سهله

منزل مولا

تو لا اقل کاری کن ...

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/02/18 توسط راضیه مس فروش

 

و انگار تمام غربت عالم در فاطمیه جمع شده است

چرا که فاطمیه یعنی شهادت مادری به بزرگی ام ابیها بودن

و این نامردمان چقدر زود فاطمه بضعه منی پیامبرشان را از یاد برده اند

آنجا که هیزم به در خانه ای می برند که مهبط جبرئیل است و تسکین دهنده قلب رحمه للعالمین

به راستی که فدک بهانه بود برای سیلی زدن

و فقط خدا می داند و در و دیوار و کوچه که چه گذشت بر جوان بانویی هجده ساله

که فاطمیه شروع شد ...

فاطمیه یعنی هفت نفر شبانه مادری به وسعت کوثر را تشییع کردن

یعنی علی تنهای تنها سلاله آفرینش را به خاک سپردن

و فاطمیه یعنی بوی یاس ، بوی آتش ، بوی خون ...

 

ارسال شده در تاريخ شنبه 1388/02/12 توسط راضیه مس فروش

 

ای بهترین تمثیل شمع و پروانه ، ای معلم

به راستی تو پروانه ای هستی که گرداگرد شمع می سوزد

درست است که رسم پروانه سوختن است

و تو می سوزی همچون پروانه ای که خود را فانی و فدای شمع می کند

می سوزی تا با تبرک و ترحم بالهایت شمع وجود من جاودانه شود

تو می سوزی تا من از بلندای پرواز تو سوسو کنم و روشنایی بخشم

پس بدان تمام روشنی من از سوزش بالهای تو جوانه زده

بدان که اگر من امروز به تفهیم جاودانگی تو رسیده ام

تو در ابدیت ذهن من جا گرفته ای

بخاطر این سوختن و سازشت تمامی روشنایی های وجودم نثارت باد .

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/02/09 توسط راضیه مس فروش

 

چقدر زیباست که روز میلادت را روز پرستار نامیده اند .

و قسم به کربلا که تو ، یگانه ، شایسته این نام می باشی .

پرستار ....

پرستار دلهای خسته و زخمی از عداوت یزیدیان و بدنهای به خون نشسته از کینه امویان .

به حق که تو پرستاری ، نه تنها پرستار عظیم ترین فاجعه انسانی زمین

بلکه پرستار کل تاریخ بشریت هستی ، از ازل تا به ابد

و تیمارداری می کنی روح و جان هر زخم خورده ای را

از شجاعتت همین بس که تو را زینب نامیده اند یعنی زینت پدر

و از استقامتت همین کفایت می کند که تو فرزند فاطمه ای هستی که خود را فدایی امام زمانش می کند .

سوگندت می دهم به محبت میان تو و حسینت ، که از ناب ترین عشقهای بشری است

برایمان دعا کن ، که زخمی ترین مردم زمانه ایم

چرا که در فراق فرزند حسین تو هستیم .

دعا کن که این زخم به استخوان رسیده روزگار دلهای ما با وصال عزیز برادرت التیام یابد

ای پرستار لحظات آسمانی زمین

ای بانوی روزهای ستیزه و ظلم

ای زینب کبری

 

ارسال شده در تاريخ چهارشنبه 1388/02/02 توسط راضیه مس فروش

 

امروز به دنبال تو می گشتم ...

در میان نسیم صبحگاهی که هوش را از سرم ربوده بود و حال و هوای بهار را زمزمه می کرد .

در میان اقاقیهای سرازیر شده از درختان دانشکده .

به دنبال تو می گشتم در بین پیاده روهایی که هر کدام را روزی قدم به قدم با خاطرات روزهای دانشجویی گذرانده و آرزوهایمان را با آنها در میان گذاشته بودیم .

به دنبال تو بودم در میان بوستان هایی که روزهایمان را در بین درختان آنها گم کرده بودیم و لبخندهایمان را در میان سرسبزیهای شان پنهان ، که کسی نبیند و آنها را از ما نگیرد اما انگار روزگار دیده بود و آنها را از ما دزدیده بود .

امروز به دنبال تو می گشتم در تنهایی و سکوت خیابانهایی که مثل گذشته حوصله نداشتند با من حرف بزنند و انگار زمین هم تنش درد می کرد همچون روزگاران سپری شده من .

امروز در میان تمام لحظات تلخ و شیرین زمین و زمان به دنبال تو گشتم که پیدایت کنم و بگویم که

چقدر دوستت داشته ام ......

 

ارسال شده در تاريخ شنبه 1388/01/22 توسط راضیه مس فروش

 

خیلی وقت بود به پارک نرفته بودم . ساعت از نیمه شب هم گذشته بود . زمین خیس بود . هوا بعد از یه بارون بهاری حسابی دلچسب شده بود . سکوت همه جا را پر کرده بود . قدم می زدم و از لحظه لحظه هام لذت می بردم . به قسمت وسایل بازی رسیدم . چند تا بچه داشتند بازی می کردند . تماشایشان می کردم . به دنیای معصومانه آنها غبطه می خوردم . دنیای پاک و کودکانه ای که در خنده هایشان رونمایی می شد .

چقدر دلم برای کودکی ام تنگ شده است . برای بازیها ، خنده ها ، دویدن ها و ...

ای کاش دنیای کودکی تمام نشدنی بود و لحظه های ناب کودکانه همیشگی !

 

ارسال شده در تاريخ جمعه 1388/01/07 توسط راضیه مس فروش

 

ای سبزترین آیه هستی

ای روشن ترین آرزوی زمین

ای زیباترین ترانه زمانه

بیا ...

بیا که با آمدنت سرود عاشقانه طبیعت را آغاز می کنی

و رقص باران در آسمانت شگفتی ساز می شود

بیا برای بنفشه های باغچه مادربزرگ

و برای دلتنگی های خاک گرفته پدربزرگ

بیا برای غربت تنگهای خالی از ماهی

برای سبزه زارهای برهنه

و برای این زمین غبارگرفته

بیا ...

بیا که با آمدنت زمین رنگ غزلهای آسمانی می گیرد

و این مثنوی هزارو چندین ساله برای همیشه تاریخ تمام می شود

بیا که روزگار به تنگ آمده و لحظه ها شکننده تر از شیشه بخارگرفته اتاق انتظار زمین اند

بیا که ثانیه ها سخت ترین قصیده نانوشته آسمان را که تلخ تر از شوکران و سیاهتر از برهوت تنهایی یک انسان است به پایان ببرند

بیا ...

بیا که دیگر کوهها استواری را به سخره گرفته اند و لبخند شکوفه ها به توهین ابدیت کشیده شده

بیا که زندگی دلگیرتر از غروب و دلتنگ تر از کسوف شده

و ساعتها به درازای عمر نوح رسیده اند

بیا ...

ای کشتی نجات

ای عصای معجزه آسای موسی در میان این اقیانوس بلا

بیا که دم مسیحایی ات زمین را زنده کند

و نسیم صبا را به قلب تپنده سنگهای آذرین بسپارد

بیا که برای تداوم بشریت رباعی عاشقانه بسرایم و برای تحقق آرمانهای رنگارنگ زمین پای کوبی کنیم

بیا ...

 

درباره وبلاگ


دست نوشته های من خاکستری اند

همچون روزگارانی که در آن زیسته ام

سرشار از پیوستن به ابدیت تو و تهی از رهاورد به تو رسیدن

به سان انسانهای این کره خاکی که نه سپیدند و نه سیاه

و همچون من در تلاقی سیاه و سپید سکنی گزیده اند

پس یاری ام کن که با پیوستن به ابدیتت لبریز از تو شوم و رهاورد این عروج تنها آرزوی تو بودن باشد ...


آخرين مطالب
آرشيو مطالب
قالب وبلاگ